شبحی در حال تسخیر خیابان است، شبحِ «مردم»...
شهردار تهران میگوید جمعیتی که در 25 خرداد به خیابان آمدند، مردم بودند اما بعد از آن کسانی که به خیابان آمدند، آشوبطلبان و قانونشکنان بودند.
راست آن است که از منظر دولت، جمعیتی که در 25 خرداد به خیابان آمدند، جملگی قانونشکن بودند، چون مجوزی برای آمدن به خیابان نداشتند. میرحسین موسوی بارها و بارها مادهای قانونی را به رخ دولت و نظام کشیده است: «تشکیل اجتماعات و راهپیماییها، بدون حمل سلاح، به شرطی که مخل به مبانی اسلام نباشد، آزاد است». چنان که پیداست به موجب این قانون، برای برگزاری اجتماع، تظاهرات و راهپیمایی و در یک سخن آمدن به خیابان، نیازی به اخذ مجوز از هیچ مرجع قانونی نیست ولی شاید حق با وزارت کشور باشد!
میرحسین حواسش نیست اگر بنا باشد همیشه طبق قانون عمل کنیم، سنگ روی سنگ بند نمیشود. میرحسین نمیداند اگر بنا باشد بعضی قانونها را جدی بگیریم و در عالم واقع اجرایشان کنیم، دیگر زندگی مختل میشود. میرحسین نمیداند اگر روال عادی و بهنجار زندگی در خیابانها مختل شود، قطعاً به مبانی اسلام هم خلل وارد میشود. و خلاصه، میرحسین و هوادارانش نمیدانند در میان قانونها قانونی هست که اگر واقعاً به آن عمل شود، ممکن است «کل» قانونها محل نزاع گردند. حق با وزارت کشور دولت نهم است: در هر کلی، جزئی هست که اگر روی آن انگشت بگذاری، میتوانی «کل» را دگرگون بلکه رستگار کنی. و کیست که نداند اگر روزی هرکس برای رسیدن به خواستهاش اجتماعی تشکیل دهد و بدون حمل سلاح روانه خیابان شود و راهپیمایی کند و هیچ حرفی نزند که مخل به مبانی اسلام باشد و اگر چنان این خیابانگردی سرمستش کند که هر روز بخواهد این کار را تکرار کند، آن هم به این سبب که اصلاً یادش برود برای چه به خیابان آمده، یعنی اگر جمعیتی که در دوشنبه بزرگ (25 خرداد) از «انقلاب» آغاز کرد تا به «آزادی» برسد، جمعیتی چندمیلیونی که چند ساعت هیچ بر زبان نیاورد، هیچ مطالبه نکرد، هیچ نخواست و چون به آزادی رسید، یکباره احساس کرد انگار به چیزی میل ندارد جز زنده نگه داشتن همین میلی که در طی پیمودن راه انقلاب آزادی در نهادش بیدار شده، و اگر خدای نکرده جمعیتی که در 25 خرداد بدون مجوز پای در خیابان نهاد و در کل چند ساعت به هیچ چیز دست نزد، علیه هیچ چیز حرف نزد، و هیچ کاری نکرد یا جور دیگر بگوییم، به خیابانی که از انقلاب آغاز میشود و به آزادی منجر میشود، یک «هیچِ» غریب اضافه کرد، به هوای شهر آلودهی بیگانه با زیبایی و آزادی، یک سکوت طولانی اضافه کرد، یک تفاوت حداقلی، یک تفاوتِ ناملموس که دیگر اجازه نمیدهد خیابان آزادی با خودش «یکی» بماند. یک خاطرهی غریب که خیابان و خیابانگردی را تا مرز بدل شدن به «وسیلهای بیهدف» پیش میبرد. اگر روزی شبحی، شبح مردم، به تسخیر خیابان پرداخت، حق با مسئولان وزارت کشور است، این خیابان دیگر «همان» خیابان نخواهد بود . . .
و شاید خود میرحسین هم نمیداند که این اتفاق افتاده است. آنچه نمیبایستی رخ میداد، رخ داده است، در دوشنبه بزرگ مردمی که دیگر نه «ملت» غیور محبوب تلویزیون ایراناند - ملتی زادهی پروژهی بیاندامِ «ملت دولت»سازیِ روحانیان در ایران - و نه «امت» همیشه حاضر در صحنه، بلکه آدمهای نادیدهگرفتهشده، تحقیرشده، مسخره شده و در حد خس و خاشاکی بودند که به یکباره خیابان را تسخیر کردند . . .