اسکیمو : اگر من چیزی درباره گناهان و خدا ندانم آیا باز هم به جهنم می روم؟
کشیش در پاسخ اسکیمو : نه، اگر ندانی نمی روی.
اسکیمو : پس چرا میخواهی اینها را به من بگویی.
دیلارد
... فانتزی بر امر واقع پیروز شده است.
پس از تماشای El orfanato و El laberinto del fauno
حس تراژیک با میل جنسی بالا و پایین میرود.
نیچه
این قطعه را برای دومین بار در وبلاگ قرار میدهم با ترجمهی بینظیر عبدالکریم سروش.
قطعهای که معتقدم بارها و بارها باید بخوانمش
" اجمالا وضع دنيا همينطور است، بلكه جهاني كه علم امروزه بر فاهمهی ما عرضه ميدارد از اين هم بيهدفتر و بيمعناتر است. از اين پس براي آرمانهاي خود اگر جايي ميجوييم بايد در همين جا باشد. آدمي فرزند علل كوري است كه نسبت به غايت خويش هيچ آگاهي ندارد. تكون آدمي رشدهايش، اميدها و هوسهايش، عشق و اعتقاداتش همه محصول برخورد اتفاقي اتمهايند هيچ جوش و خروشي هيچ رستم صولتي و هيچ فيلسوف خصلتي نميتواند حيات آدمي را پس از مرگ باقي نگه دارد.
آن همه تعبها كه آدميان طي اعصار و قرون به جان خريدهاند، آن همه الهامها و ابتكارها و اخلاصها آن همه نبوغ هاي درخشان وقتي منظومهی شمسي خاموش شود به خاكدان فنا ريخته خواهند شد و نمايشگاه عظيم و جهاني دستاوردهاي انسان در زير ويرانههاي كيهان مدفون خواهد گشت.
نكات يادشده اگر هم اندكي قابل مناقشه باشد به چنان درجهاي از تيقن و اتقان رسيده است كه امروزه اگر مكتبي فلسفي بدان معتقد نباشد بايد دست از دوام و استحكام بشويد. فقط در چارچوب اين حقايق ديرپايهی پايدار اين ياس سركش است كه ميتوان از اين پس براي مرغ روح آشياني استوار ساخت ...
حيات آدمي چه كوتاه و چه متزلزل است. تقدير شوم و محتوم با بيرحمي و تاريكي تمام در انتظار نوع بشر است. چشم بسته بر خير و شر و بي پروا در ويرانگري سنگدلانه در راه خويش به پيش ميتازد. آدمي كه حكم قضا امروز عزيزانش را از او ميستاند و فردا خودش را به تاريكخانهی عدم ميفرستد برايش چه مانده است به جز اينكه تا ضربهی قضا را ننوشيده است خود را به انديشههاي پرطمطراق مشغول دارد تا به حيات حقيرش عظمت بخشند. اين بردهی سرنوشت كه از وحشتهاي جبونمنشانه عار دارد به دست خود معبدي ميسازد تا در آن به عبادت بپردازد و با كسب جرات از سلطان اتفاق عالم درون را از تقدير جبار خودكامهاي كه بر حيات بيرونش سايه گسترده است مصون و آزاد بدارد و ادباري مباهاتآميز نسبت به نيروهاي مقاومت شكني كه فقط براي يك لحظه به او اجازه بودن و دانستن و محكوم كردن دادهاند همچون اطلسي خسته اما سرافراز تنها و غريب بار جهاني را كه خود ساخته بر دوش كشد و به لگدمال شدن در زير قدم وحشي قدرت بي شعور ماده نينديشد. "
برتراند راسل