ما پیروز شده بودیم.
حتی اگر تمام ایدئولوژیهای سیاسی و فلسفی از یونان قدیم تا اروپای معاصر قادر به تحلیل آن نباشند و آن را در متن رخدادی دموکراتیک (تمرین دموکراسی در یک کشور در حال توسعه سیاسی و اقتصادی) خوانش کنند، آنچه رخ داد، زیستن ثانیه به ثانیه در متن لحظات سکرآوری بود که با هیچ نشئگیِ دیگری نمیتوانستی قیاس کنی. لحظاتی از یاد نرفتی آن هنگام که در تنگ یکدیگر ششهایمان از هوای بازدم یکدیگر پر و خالی میشد و ما هر دم از حضور سبز دیگری که اکنون در جایگاه ضمیر واحدی ایستاده بود پُرتر میشدیم. معنویتی فراگیر، لبریز از آرامْش و سکوت که حاصل برآیند عقلانیت سیاسی و ارعاب ایدئولوژیک حاکم و واپسزدن مغلوبیت در برابر دیگری بزرگِ موجودِ ناموجود بود.
تحصن در برابر دستگاه پیچیده و قدرتمند رسانه ملی (حکومتی) در کمال آرامش و سکوت و در بطن فرایندی که من آنرا فرا ـ دموکراتیک میخوانم - چرا که معتقدم در هیچ کجای تاریخ نمیتوان سراغ گرفت که نهادی غیر دموکراتیک در برابر کنشی دموکراتیک تا این حد خلع سلاح شده باشد- فرایندی که میتوانست به یک جنگ تمام عیار تبدیل شود و هستی همه ما را به خطر بیاندازد ناگهان به حضوری ماورایی، معنوی و شکوهناک تبدیل شده بود که میتوانستی عظمت آن را در چشمان مأموران نیروی انتظامی ببینی.
در 26 خرداد 1388 همه ما پیروز شده بودیم. اصلاحطلبانی که خواهان ابطال انتخابات نمایشی حکومت بودند و رئیس جمهورشان را از عمق رگ و پی و اعصاب رنج کشیدهشان از دل سکوتی تراژیک میطلبیدند، بسیجیان خالص و پاکی که وارث همتها و باکریها بودند و به احترام دیگری مغضوب و دردمند که ما بودیم از کوچکترین بیحرمتی و هتاکی خودداری کردند تا تاریخ حساب آنان را از معدود مزدوران اوباشی که قصد لکهدار کردن نام شریف بسیجی را داشت جدا کند، و سر آخر فرزندان شریف نیروی انتظامی که در میان کفزدن و قدردانی ملتی که از خون و ریشه خود آنها بودند راه پارک وی را گشودند تا مردم خوبشان از میان آنها به سلامت عبور کنند. آنها برای لحظاتی که شاید زیباترین شش دقیقه ای بود که تا آن روز در کنار نیروی سرافراز انتظامی تجربه کرده بودیم ما را همراهی کردند، در حالی که شادی و اندوه و حسرت و عشق در قلبهای مردم موج میزد و نمیدانستند چگونه میتوانند عزت نیروی شریف انتظامی را پاس بدارند به هلهله پرداختند، سر دادیم " نیروی انتظانی تشکر تشکر" ،به پای آنها گل ریختیم و آنها را نوازش کردیم، فرزندانی که نخواستند بر سر آبروی ملی خویش قمار کنند و به جمع ما پیوستند، از چهره مردمی که این صحنه را نظاره میکردند میشد بخوانی که میخواهند یک یک آنها را در آغوش بکشند و ببویند و ببوسند. فضای عجیبی حاکم شده بود، خوف جمعی اکنون به اشک شوق و چهرههای خندان و پاک افراد نیروی انتظامی بدل شده بود ؛ به حق میتوانم آنها را بهترین و شریفترین نیروهای دولتی/مردمی بدانم که تا به حال در حیات کوتاهم دیده ام.
نیروی انتظامی شاهکاری خلق کرد که همه ما را از درون منقلب ساخت. فریاد " دوستت دارم برادر انتظامی" " تشکر تشکر" و اشکی که بر صورت مادران و پدران و فرزندان آنها از دیدن آن صحنه جاری شده بود.
امر شکوهناک هستی، در چنین رخداد بکری در فضا موج میخورد و بالا میرفت و همه ما را بر جایمان میخکوب کرده بود، دوست داشتیم تا پایان جهان همانجا بیایستیم و زمان و زمین و هر چه در آن بود، از حرکت بایستد تا این لحظات سرشار از اندوه و شادی ابدی شود.
من در کنار دهها هزار دیگر از دوستان و برادران و خواهرانم و نیروی انتظامی پیروز میدان بودیم. دشمنی در کار نبود. ما ملتی که رئیسجمهور واقعیاش را از مغز استخوان میطلبید همهنگام این سکانس زیبای هرگز به تصویر نیامده را برای شش دقیقه زیستیم.
در بیست و شش خرداد هشتاد و هشت، همه بر آسفالت ولی عصر ایستادیم و .. شادمانه گریستیم.