تبليغاتX
تأمل‌ات ناگزیر


... پیرتر شدیم.



+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 15:13 توسط میم . الف |



تنها توهم "واقعی" است.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 10:52 توسط میم . الف |


شیوخ : این حیات انسانی از آغاز خلقت تا انجام اگر با هم جمع شود به پشیزی نمی‌ارزد.

(از نمایشنامه اودیپوس اثر سوفوکل - پس از آنکه اودیپوس بر سرنوشت خویش آگاه می‌شود)

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 14:25 توسط میم . الف |

کمتر پیش می‌آید با متنی مواجه شویم که همه آنچه بر سرمان آمده است، از ملال روزشمار حیات انضمامی‌مان تا نقش مضحک نمادین سوژه گرفتار در تارهای صلب نظام گله‌ای ، همه را در یک آن تخلیه - یا بدتر از آن - منفجر کند.
یاشار دارالشفاء در نوشته‌ی زیر - که پس از آن احتمالاً من نباید دیگر چیزی در این وبلاگ بنویسم چرا که او همه‌ی آنچه من از بیانش ناتوان بودم را گفته و رفته است - کار خود ، من و همه‌ی ما را یکسره کرده است.

---> رنج زیستن یا در اعماق آفریقای خودم <---

...

«گذشته از حلقه پر شمار آشنایانم، محرم رازی دارم که از همه به من نزدیک تر است – ماخولیايم. در گرماگرم شادی‌ام، در میانه کارم، برایم دست تکان می‌دهد، مرا به گوشه‌ای می‌خواند، گیرم که جسما از جایم تکان نمی‌خورم. ماخولیا باوفاترین بانویی است که می‌شناسم، پس چه جای شگفتی اگر متقابلا او را دوست می‌دارم«.  (سورن کی‌یر که‌گور، کتاب «تکرار»

در تاکسی نشسته‌ای و سرت را به شیشه چسبانده‌ای و خیره به آدم‌های پیاده‌رو نگاه می‌کنی که هر یک با حالت چهره‌های گوناگون در پی چیزی، کسی یا کاری‌اند و در یک لحظه این همه جنب‌وجوش از پی اندکی بیشتر زنده‌ماندن در نظرت عبث جلوه می‌کند. سیگارت را روشن می‌کنی و حس می‌کنی نه سیگار که گویی خودت به مثال ذره‌ای بخار می‌شوی و می‌روی به هوا  ...

ما غرق در اشیاء و امور جهان خارجیم؛ اشیا و اموری که هر یک واجد کارکردی در منظومه کلی امور جاری زندگی‌اند و در جریانی پیوسته و سیال قرار دارند. ما جذب محیط و اشیای پیرامون خود می‌شویم، و به قول هایدگر، به یک معنا، حتی در محیط و اشیا منحل و گم می‌شویم. لیکن ناگهان خود را رهاشده در وضعیتی تهی و خلأگونه می‌یابیم؛ و این شاید همان «آستانه کارهای عظیم» است: ملال. نوعی توقف در تکرار بی‌پایان حیات روزمره. زمانی که می‌‌توانی در آن توقف زمان را احساس کنی. جایی که هنوز بر خودت کنترل داری. اما آیا چنین وضعیتی را می‌توان پایدار نگه داشت یا حتی مشابه‌اش را بازتولید کرد؟ تجربه چنین احساسی بی‌بدیل معطوف به ماندگاری‌ای متفاوت خواهد شد یا نیستی؟

آیا می‌توان امیدوار بود در فضای آکنده و لبریز از استیصال و وقت‌کشی همرنگ جماعت نشد و دستکم در کنجی به فلسفیدنی ناب روی آورد؟ درست به مثال تجربه ازدواج می‌ماند که احساس می‌کنی با نثار عشقت به دیگری فصل جدیدی از حیات را آغاز می‌کنی که تا به آن لحظه هرگز وجود نداشته است اما به ناگاه در ورطه کسالت‌بار مسوولیت‌پذیری در مقابل یک زندگی می‌افتی و احساس می‌کنی هیچ‌چیز عوض نشده، جز این‌که از زمان‌های با خود بودن‌ات هم کم شده و به خاطر مسوولیتی که گردن گرفتی- و شاید هرگز تصورش را هم نمی‌کردی- می‌بایست اکثر زمان‌های‌ات را با دیگری باشی، شریک زندگی‌ات. و مدام از خودت می‌پرسی «مگر زندگی هم شریک می‌خواهد» و این‌گونه خود را کالایی می‌بینی که شناسنامه و دولت و هنجارهای جامعه مصرفش کرده‌اند
.

چرا پس از هر اندک تحولی، آن تحول به ضد خودش مبدل می‌شود؟ به‌عبارتی ما از مقام انجام‌دهنده افعال به مقام ابژه واقع‌شده افعال تبدیل می‌شویم. ساده‌ترین عبارت برای بیان چنین وضعی همان است که در ادبیات روزمره بارها و بارها مورد استعمال است: «من پول در‌نمی‌آورم بلکه این پول است که مرا درمی‌آورد»، «من ترتیب کارها را نمی‌دهم بلکه این کارها هستند که ترتیبم را می‌دهند»! (1)

باری در فضایی که هر نوشته‌ای به ضد خودش تبدیل می‌شود، در فضایی که هر امیدی با ناامیدی معنا می‌یابد، در فضایی که هریک از ما به ابژه ساختارها و بت‌های ذهنی و انتزاعی خود و غیرخود بدل می‌شویم و نوشتن در ستایش مرگ و افسردگی و تلاش برای کسب اندک فرصت تنهایی‌ای که در آن تمرین ملول‌شدن کنیم، یگانه ابزار ستیز با وضع موجود شده است، که آن هم آرام‌آرام بیش از آن‌که ابزاری رادیکال باشد، به پُزيیشنی فلسفی و کُنشی «در خود» برای روشنفکران و جوانان مغموم این دیار بدل شده است،چه کنیم؟ چه می‌توانیم بکنیم؟

اگر زندگی روزمره امروزی را به‌مثابه همان آپارتمان نمایش «مستأجر» اوژن یونسکو بگیریم که در چشم به‌هم‌زدنی در انبوه وسایل و لوازم به ظاهر ضروری برای زندگی ما را همچون مستأجر نمایش یونسکو در خود غرق می‌کند، آن‌گاه آیا زندگی به ضدمفهوم خود بدل نمی‌شود؟ آیا زیستن به رنجی مداوم که هر روز بازتولیدیش می‌کنیم نمی‌ماند؟به کنش‌های عادی و روزمره خود نظر بیفکنیم: درس می‌خوانیم یا به عبارتی باید بخوانیم تا با دانشی که می‌اندوزیم در زندگی راحت باشیم اما بالواقع فراگیری دانش از همان اول فیلم قضیه است. به بیان خودمانی‌تر «درس می‌خوانیم که خوانده باشیم» و گرنه برای راحتی در زندگی روزمره برای آنان که مسیر تحصیل را برمی‌گزینند، کنش اساسا معطوف به مدرک است و بس.

در عرصه‌ای دیگر ازدواج می‌کنیم برای برطرف‌کردن برخی از مهم‌ترین نیازهای‌مان در کنار این‌که به دنبال راحتی‌ای بیشتر از قبل هستیم که از طریق آغاز فصلی مشترک با کسی که توانایی‌های‌اش می‌تواند برای ما به صورت مکمل عمل کند، در پی دستیابی به این مهم هستیم؛ اما در عمل روزوشب را با کار کردن برای تأمین مخارج زندگی به پایان می‌رسانیم و اشتراک در زندگی، به شب باهم خوابیدن و ردوبدل‌کردن آلات جنسی محدود می‌شود و نهایتا یک فرار تمام‌عیار از سنگینی فضای توپُر حیات روزمره با حرکت به سمت خانه دوست‌وآشنا-مهمانی- یا سفرکردن در روزهای تعطیل. و خندیدن‌های صوری در مقابل مزخرفات فلان بزرگ فامیل یا آشنا از برای احترام و رعایت آداب و رسوم معاشرت. خنده‌ای که لحظه‌ای عمیق‌تر به آن نگریستن آدمی را به گریه می‌اندازد.

خنده‌های عاری از مفهوم خود خندیدن. خنده برای احترام به مزخرفات فلانی، خنده برای مسخره کردن فلانی، خنده برای این‌که زور بزنی از فضایی که در آن قرار گرفتی و ظاهرا قرار است از استحاله روزمرگی رهایی یابی، لذت ببری؛ و آیا این روزهای تعطیل و مهمانی‌های کسالت‌آور همان استراحت‌گاه‌های کوتاه بین فرآیند تولید کردن روزانه نیست؟ درست مثل آگهی‌های تلویزیون می‌ماند که همه می‌پندارند میان‌برنامه است، حال آن‌که این سریال‌ها و فیلم‌های سینمایی و دیگر برنامه‌ها هستند که میان برنامه‌اند اصل کار همان پیام‌های بازرگانی است.

تولید و بارتولید خود در قالب اشیاء و لوازمی که روزوشب در تبلیغات تلویزیونی کوشش می‌شود به‌عنوان لوازم ضروری برای یک حیات آبرومندانه جا زده شوند. ما استراحت می‌کنیم تا بیش‌تر تن خویش را در معرض استثمار روزمره‌گی به‌واسطه اشیایی که تولید می‌شود- چه به دست ما چه دیگران- قرار دهیم، آنچه به تعبیر زیبای هنری لوفور «مستعمره‌شدن زندگی روزمره توسط کالاها» باید نامید.

دَمِ عصر شخص سر در گریبان، شال‌گردنی پیچیده جلوی دهان‌اش خیره به زمین و قدم‌هایی که یکی پس از دیگری سنگ‌فرش‌ها را متر می‌کند در خیابان‌ها پرسه می‌زند، سرشار از نارضایتی‌ای که پُربودگی و آکندگی می‌تواند از دل آن جوانه بزند. این جملات را مدام زمزمه می کند: «مرده‌شور این زندگی را ببرند»، «حالم از هرچه ...به هم می‌خورد»، ناگهان نور چشمک‌زنی افکارش را به هم می‌ریزد، کلمات منور[تابلوهای تبلیغاتی]بر پُشت‌بام‌ها سوسو می‌زنند و پیشاپیش فرد از خالی‌بودن خود به تبلیغات بیگانه رانده می‌شود. زیگفرید کراکائر این لحظه را چنین توصیف می کند: بدن در آسفالت ریشه می‌دواند[آن‌چنان که گویی آسفالت جزئی از شخص است و نه برعکس].

شاید نمادین‌ترین و فلسفی‌ترین تفسیر از کُنشِ درافتادن با هیأت بی‌شکل و غول‌پیکر واقعیت را نیچه در بحث از تراژدی مطرح کرد. برای او مسأله واقعی در تراژدی(2) یا غیر تراژدی همانا تعیین قاعده بازی است که مستقیما به اراده فرد برمی‌گردد. در موقعیت تراژیک، فرد، خود، قاعده بازی را تعیین می‌کند و اراده خویش را به طرف مقابل- در این‌جا همان تقدیر، خدایان، نظام سیاسی و کلا وضع موجود- تحمیل می‌کند. پس هیچ‌گاه احساس زیان‌کاری نمی‌کند.به‌زعم نیچه، قهرمان مرگ تراژدی‌وار، شاد است چرا که در مرگش درماندگی و استیصال دیده نمی‌شود.

آری این آخرین بلایی است که آدمی در مقام یک اسطوره و قهرمان می‌تواند بر سر واقعیت تلخ زمانه بیاورد: مردن؛ گیریم در قامتی خودخواسته و با دهن‌کجی به روزگار، چیزی شبیه به خودکشی‌های روشنفکرانه چون هدایت، مایاکفسکی، بنیامین و... البته این در صورتی است که کُنش ایشان را برآمده از اراده تفسیر کنیم؛ چه این‌که بعضی برای تبیین چنین پدیده‌هایی به جای عبارت «خودکشی کرد»، ترجیح می‌دهند خودکشی شد را به کار ببرند، که در این‌جا باید گفت اگر خودکشی شد، «یعنی به دست جامعه، این‌که جامعه او را به انجام چنین عملی سوق داد»، منظور ما باشد دیگر بحث تعیین قاعده بازی منتفی است و اتفاقا برخلاف آنچه تعبیر می‌شود، موضع مرگ ما موضع ضعف در برابر واقعیت بوده است و نه قله اوج تراژدی و به سخره گرفتن وضع موجود.

اگر این گفته لرد بایرون درست باشد که: همه تراژدی‌ها به مرگ و همه کمدی‌ها به ازدواج ختم می‌شوند. چه می ‌کردید؟ البته به‌زعم من ازدواج خود یک نوع زایش تراژدی است. انباشت تراژدی‌ها روی هم. به نوعی حتی می‌توان مدعی شد ازدواج، در رادیکالیسم، چیزی کمتر از مرگ ندارد. این‌جا هم دو نفر با به کوچه علی چپ زدن خود به واقعیت می‌خندند و همزمان در آغوشش هم می گیرند و هرگاه فرصتی دست دهد، با عیش و تظاهر به خوشبختی ضربه‌ای بر خایه‌های وضع موجود غم‌انگیز می زنند. برگردیم به سوأل... چه می‌کردید؟

باری چه فرقی می‌کند. در فضایی که اگر خودکشی هم کنیم، بعد از آن زنده نخواهیم بود که تبیین‌اش کنیم و به راحتی عمل ما جزئی از نمایش خفت‌بار وضع موجود می‌شود، چه سود از این کار؟ مثل تئاتر اینتِرَکتیو است؛ هر غلطی که بکنی بالاخره بازیگران نمایش یک جوری آن را به جریان اصلی نمایش ربط می‌دهند و دست آخر حتی تو را به خاطر ایده خلاقانه‌ات برای اجرا تشویق هم می‌کنند.

چه باید کرد برای برون‌رفت از بن‌بست یأس و افسردگی؟ تکلیف کلاس‌های روان‌درمانی و کتاب‌ها و مجلات زرد روان‌شناسی که از پیش معلوم است: «باور کن می‌توانی»، «کافی است که بخواهی، تمام دنیا تو را در راه رسیدن به خواسته‌ات کمک خواهد کرد» و... اینجا لازم است تأکید کنم که این نوشتار به دنبال یافتن راه حلی برای ملول‌نشدن نیست، که در این معنا باید گفت که اساسا منشأ یک کنش سازنده و تحول، چه در سطح فردی و چه اجتماعی‌اش، همان درغلتیدن به فضای ملال است. مسئله این‌جاست که مازاد این ملال چه خواهد بود؟ آیا چیزی خواهد بود که بشود با آن اندکی هم که شده مدعی ضربه‌زدن به واقعیت سخت فعلی شد؟ به عبارتی، ما به دنبال خارج‌کردن ملال از موقعیت انتزاعی آن هستیم.

مارکس زمانی نوشت: اگر عشق می‌ورزی ولی ناتوان از برانگیختن عشق هستی، یعنی اگر عشقت، عشقی متقابل نمی‌آفریند، اگر با نمود زنده خود به عنوان آدمی عاشق، محبوب دیگری نمی شوی، آنگاه عشقت ناتوان است و این عین بدبختی است.3 یک نگاه به خود بکنیم آیا عین بدبخت نیستیم؟ در دنیایی که ما خود به کالای مصرفی ساخته‌های خویش تبدیل شده‌ایم، دیگر چه «نمود زنده‌ای» باقی مانده تا با آن دیگری را برانگیزیم؟ فروید به آدم‌هایی که دچار خودتخریبی‌اند و در حالِ خوردن نفس خویش، «ماخولیایی» می گوید4 اما با وجود تلاشی که برای یافتن راهی برای درمان آن می‌کند، اعتراف می کند که: یگانه مایه تعجب ما آن است که چرا آدمی باید نخست بیمار باشد تا سپس بتواند گیرنده حقیقتی از این نوع باشد؟

می‌بینی فروید عزیز، هر چه‌قدر هم که بیمار باشیم دستکم در تشخیص حقیقت اشتباه نمی‌کنیم. البته لازم به توضیح است که ما در این‌جا «ماخولیا» را بنا به سنت بالینی، به‌مثابه یک «اختلال ذهنی» در نظر نمی‌گیریم، بلکه «احساسی پالوده و پیراسته عاطفی‌ای خاص». فروید معتقد است در درستی صفاتی که من در مقام یک ماخولیایی به خودم می‌دهم، شکی نیست اما حقیقت اصلی این است که در واقع این صفات [فحش‌ها] بیش از آن‌که با شخصیت واقعی خود من ارتباط داشته باشد، با آنچه من از آن تنفر دارم همخوانی دارد. من در واقع با آنچه بالواقع از من جداست، همذات‌پنداری می‌کنم. آن بخش از خود که من به صورت ابژه درآورده‌ام‌اش با سوژه-خود آگاهم- یکی شده است. آنچه که خود فروید با تعبیر «یکی‌شدن سوژه و ابژه» از آن یاد می کند. وضعیتی را تصور کنید که با طرف مورد علاقه‌تان به هم زدید و دائما به خود فحش می‌دهید، در حالی که بی آن‌که خود آگاه باشید تمامی فحش‌ها نثار فرد مورد نظر است و نه خودتان. همین‌جاست که می توان «ماخولیا» را فراتر از حس خمودگی و سستی و ناتوانی ناشی از «افسردگی» دانست. البته در مواردی، کنش برخاسته از «ماخولیا»، با توجه به ساختار اجتماعی که فرد در آن می‌زید، هرچند انتقادی اما می‌تواند به نتایج نامطلوب بینجامد.

از این دست کنش‌ها، می‌توان به موضع‌گیری‌های روشنفکران در جوامع توسعه‌نیافته یا در حال توسعه در مواجه با ارزش‌های نهادینه‌شده در غرب و مواجهه جامعه خودشان با این ارزش‌ها اشاره کرد. به آزادی نمی‌رسند و آزادی و دموکراسی نداشته را، نقد می‌کنند. به برابری نرسیده‌اند اما نیامده، از مضرات یکسان‌سازی و توتالیتاریسم سخن می‌گویند. زندگی نکرده[و البته در این مورد ایرادی نمی‌شود گرفت، چراکه در چنین فضایی چه‌طور باید زندگی کرد؟] به استقبال مرگ می‌رویم، چراکه می‌پنداریم زنده‌ماندن در چنین فضایی، غیرمستقیم حکم تأیید مشروعیت وضع موجود است. به این ترتیب، در طول سالیان ما همواره از داشتن تجربه‌ای ناب در خصوص این ارزش‌ها محروم بوده‌ایم. اگر متفکران غرب از دل تجربه حیات، نظریه دادند، ما اما به دنبال تجربه‌ای بر اساس نظریه‌هاییم و به همین خاطر، در عرصه رادیکالیسم، به‌مثابه برخورد با ریشه‌ها، از سطح نوشتار و گفتار فراتر نمی‌رویم. نه ابزاری هست برای جنگیدن و نه ما برای ساختن یا به‌دست‌آوردن‌اش می‌کوشیم.

نوشتن نوشتن و بازهم نوشتن، سرمنزل اول و آخر کنش‌گران ملول و غم‌زده این دیار در مواجهه با واقعیت عذاب‌آور بوده است: شاید باید نشست و فقط نگاه کرد. بگذار هرکس هر کاری دلش می‌خواهد انجام بدهد. من فقط می‌نگرم و بس. من هیچ تصمیمی نمی‌گیرم و موضوع هیچ تصمیمی هم قرار نمی‌گیرم. بگذارید اندکی آرامش و سکوت در درونم احساس کنم. آرامشی ناشی از هزار سال غم بشریت خوردن، بغض‌های در گلو مانده به خاطر تمامی عشق‌ها و دوست‌داشتن گفتن‌هایی که به خاطر از دست ندادن یک لحظه احساس غم انسان، هیچ گاه بر زبان جاری نکردم. اشک‌های مانده در چشمانم به خاطر زنده بودن و هیچ گُهی نخوردن، بابت هزار بار دیدن عکس‌های آفریقا، صدها بار شنیدن خبر سنگسار فلان زن، خودسوزی کارگری به خاطر ندیدن اشک‌های دخترش آن هنگام که از او طلب خریدن عروسک پشت ویترین مغازه را می‌کند و او با جیب‌های خالیش در می‌ماند و هزاران بار اعدام امید در سحرگاه رسیدن‌اش. روزگار نمی‌ایستد اما من می خواهم همین‌جا وایسم. می خواهم ساکت بشینم و ببینم. دیگر نمی‌خواهم بازی کنم،بازی کنی حتما بازی می‌خوری. بازی کنی مورد علاقه کارگردان می‌شی و آن وقت باید برای‌اش بازی کنی، بازی‌ات می‌دهد، از تو بازی می‌گیرد. من می‌خوام تماشاچی باشم اما صحنه را نگاه نکنم... نه نمی‌توان چنین بود. من ملالم را با تمام وجود فریاد می‌کنم. من تمام دنیا را متوجه خودم می‌کنم. من گذر زمان را در عصر بی‌تاریخی بشر متوقف می‌کنم. این است مازاد ملال. فریاد زدن تا آن‌جا که هنجره از کار بایستد و پیش‌تر از آن، گوش‌ها کر شود از شنیدن آرزوهای زیبا برای جهان.

«...ملالی که امیدهای بی‌رحم، غمین‌اش کرده‌اند هنوز به آخرین وداع دستمال‌ها باور دارد ! و شاید این بادبان‌ها،دعوت‌کننده توفان‌ها، از آنان‌اند که با تندبادی بر فراز تخته‌پاره‌های گمشده بی‌بادبان خم می‌شوند، بدون بادبان یا جزایر حاصل‌خیز لیک،ای دل من به آواز ملاحان گوش سپار»! «استفان مالارمه»


پی‌نوشت:

1. عبارت آخر اصطلاحی است که زیگفرید کراکائر در توصیف ملال به کار می‌برد.

2. تراژدی در لغت به معنای سرود بُز است که آوازی دسته‌جمعی بوده است که به افتخار خدای «هیجان و شور» یعنی «دیونیزوس» نواخته می‌شده.

3. دست‌نوشته‌های اقتصادی و فلسفی 1844/کارل مارکس/ترجمه حسن مرتضوی/مقاله «قدرت پول در جامعه ی بورژوایی»/صص 223و224/انتشارات آگه.

4. در این زمینه نگاه کنید به:فصل‌نامه ارغنون/شماره 21/ویژه روانکاوی(1)/مقاله «ماتم و ماخولیا»/ترجمه مراد فرهادپور.


نقل از سایت رخداد

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 10:0 توسط میم . الف |


" ضد اُدیپ همانا شکل نهایی خود اُدیپ است "

اسلاوی ژیژک

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 9:24 توسط میم . الف |


"ما همان چیزی هستیم که وانمود می‌کنیم هستیم، بنابراین باید مراقب آنچه وانمود می‌کنیم هستیم باشیم."

کورت وانه گوت

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 10:29 توسط میم . الف |


روز زن بر همه مبارک باد

+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 9:3 توسط میم . الف |


مشکل زندگی امروز آن است که ابلهان در کارشان مطمئن‌اند و عاقلان مردد !

برتراند راسل

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 12:32 توسط میم . الف |

رفتم سر کوچه، یه پاکت سیگار بگیرم
رفتم اون دنیا، تا بمیرم
رفتم سر کوچه، یه پاکت سیگار بگیرم
رفتم اون دنیا تا بمیرم
رفتم جیگرکی، دو سه سیخ جیگر بگیرم
گفتش سگت چی؟ زنت چی؟ بچت چی؟
می‌شه یه مرده بود، تو بیمارستان
می‌شه یه مادرمرده، توی قبرستان
می‌شه یه مرده بود، تو تیمارستان
می‌شه یه قرص خورده، توی قبرستان
می‌شه داد زد: آهاااااااااااااااای مردم، کلاً به ...م
رفتم سرکوچه، یه پاکت سیگار بگیرم

رفتم اون دنیا تا بمیرم
رفتم جیگرکی، دو سه سیخ جیگر بگیرم
گفتش سگت چی؟ زنت چی؟ بچت چی؟
حالا ببینااااا، نمی‌ذارن مثه سگگگگگگ، کنار تو ...گی کنم
حالا ببیناااا، نمی‌ذارن مثه خوک، برای او بندگی کنم

رفتم سر کوچه، یه پک.

محسن نامجو، عبدی بهروانفر

به بهانه‌ی پخش مستند آرامش با دیازپام ده ساخته‌ی سامان سالور از  BBC

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 16:50 توسط میم . الف |


...
تنها هنوز خدايي مي‌تواند ما را نجات دهد.


گفت‌و‌گوي اشپيگل با هايدگر - نقل از سایت رخداد
دریافت فایل pdf مصاحبه

+ نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 12:11 توسط میم . الف |


روانکاوی یک ورزه‌ی نقادانه و متأملانه است که می‌خواهد انسان‌ها را از توهمات گوناگونی که دارند و به کمک آن‌ها خودشان را فریب می‌دهند رهایی ببخشد : " سوژه‌ی انسانی با فهم این توهمات، خودش را از دست خودش رهایی می‌بخشد."

فلسفه‌ی قاره‌ای - سایمون کریچلی، ترجمه : خشایار دیهیمی، ص 155، نشر ماهی 1387

+ نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 12:5 توسط میم . الف |


... آدمی، بودن به سوی مرگ است.

مارتین هایدگر

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 10:31 توسط میم . الف |