...
درست همان کاری که "پدر" در فیلم تحسینبرانگیز "زندگی زیباست" بنینی، با پسر خردسالش در آشوویتس میکند، یعنی تلقین این امر که تمام رخدادهای پیرامون (که دردناک هستند و جانکاه - همچون ساعتهای متمادی گرسنگی کشیدن و انجام کارهای سخت)جزئی از بازی دستهجمعی هستند و آن کس که امتیاز بیشتری کسب کند سرآخر میتواند شاهد ورود تانکهای امریکایی باشد، قابل مقایسه است با بسیاری از نظامهای اعتقادی و مذهبی تاریخ بشر و تلاش بیهودهی آنها در پوشانیدن هولناکی نیستی پس از مرگ.
دین با ارائهی قوانین منسجم و دقیق خود، افراد یک اجتماع انسانی را درگیر بازی تراژیکی میکند که سرانجامش از پیش بر همه معلوم است.مرگ.
با این همه فردی که بخواهد بازی را ترک کند (از دین خود دست بکشد) محکوم است تا صحنهی باشکوه مواجهه با تانکهای متفقین را از دست بدهد (بهشت موعود). مذهب قادر است چنان فرد را بفریبد که مانند شخصیت کودک فیلم ، حیات دردناک و دهشتبار در اردوگاه مرگ را به بهانهی روز موعود - یعنی فتح قرارگاه توسط سربازان امریکایی- تحمل کند، و به قول ژیژک آنچنان نمود پیدا کند که فرد آزادانه امر گریزناپذیر (یعنی زندگی رنجبار با همهی سختیهایش) را انتخاب کند و آیا کارکرد دین چیزی جز این است. یعنی برساختن فضایی ذهنی با قواعدی به ظاهر اکید و عادی اما دشوار که در عین حال زندگی را برای بشر تحملپذیر میسازد.
حتی اگر بپذیریم که بر خلاف پایان دراماتیزهشدهی فیلم (یعنی روبروشدن کودک با تانکهای امریکایی) دین نتواند آرزوی دیرین بشر را متحقق سازد و او را در بهشت جاوید سکنی دهد ،دست کم این فرصت را به او داده است که امر گریزناپذیر را خود به تنهایی انتخاب کند و بهایش را نیز بپردازد...
با این همه خیانتی که دین به بشر میکند، زایل کردن همان فرصتهایی ست که فرد میتوانسته با تخطی از قوانین بازی و بر هم زدن نظم آن به حیات مفلوکانهی خویش پایان دهد و خود را از تحمل رنجهای جانکاه زندگی برهاند !
...
مادامی که زندگی میکنیم آینده را پیشنگری میکنیم، ما را اساساً آن چیزی بازمیدارد که هایدگر آن را (نبود کلیت) دائمی میخواند. معلق ماندن پایدار کار و باری ناتمام. نه فقط وجود حاضر ما، بلکه همچنین فرایازیدن نیز هست که سرانجام با مرگ پایان مییابد. همیشه هم بسیار زود و هم بسیار دیر است که کل وجودمان را دریابیم. ممکن است تصور کنیم که میتوانیم وجودمان را به نحو قیاسی ، با مشاهدهی مرگهای دیگران و به کار بستن آنچه آموختهایم ، در مورد خودمان کلیت بخشیم ولی این قیاس همیشه ما را نومید میکند. مرگ شخص دیگر همیشه در حکم پایان جهان آن شخص است نه ما.
هایدگر و مفهوم نیستی - بابک اوجاقی
روزنامه اعتماد ملی - شماره ۶۸۳ چهارشنبه ۱۲ تیر ۱۳۸۷ - صفحه ۱۰
انقلاب چیزی نیست که ما "باید" (Ought to) همچون امری آرمانی که در راهش مبارزه میکنیم انجام دهیم، بلکه چیزی است که ما نمیتوانیم انجامش دهیم، اما در عین حال غیر از آن هم نمیتوانیم کاری بکنیم !
اسلاوی ژیژک
از کتاب "قانون و خشونت" - مقالهی وجه وقیح حقوق بشر - ترجمه مازیار اسلامی - ص ۲۸۷
ناشر فرهنگ صبا - با حمایت موسسه فرهنگی هنری رخدادنو - ۱۳۸۷
If psychoanalysis clarifies some facts of sexuality, it is not by aiming at them in their own reality, not in biological experience.
Jacques Lacan
امر تراژیک اجتنابناپذیر است ...
و زمانی تحملناپذیرتر میشود که سویهی رنجآور آن از سویهی هولانگیزش سبقت میجوید.
درست در همان لحظاتی که فرد گمان میکند سلسلهی حوادث او را از ورطهی ترسناک حیات بیهودهاش بیرون میآورد، یعنی دقیقا همان آنی که نور کم رنگ امید به سعادت بر فرد ظاهر میشود (تا احتمالا زخمهای روان از هم گسیختهاش را التیام بخشد)، نادانسته و ناخواسته تن به پذیرش شرایطی میدهد که او را به دل داستان تراژیک دیگری فرو میبرد که چه بسا هولانگیزتر و زجرآورتر از داستان قبلی است ...
خلاصیناپذیری، گریزناپذیری و حتمیت تراژدیهای متوالی ( و صغیر ) همگی در شکم تراژدی اصلی که همان زندگی فرد انسانی ست، با لجاجت خود را تحمیل میکنند و او را به سوی پایان ماجرا میرانند. و چه کسی نمیداند پایان تراژدی چیست ؟!