
... فیلم زندگی زیباست بنینی پاسخ بینظیری برای این پرسش ارائه میدهد: هنگامی که یک پدر یهودی ایتالیایی دستگیر و به همراه پسر خردسالش به آشوویتس فرستاده میشود، به ترفندی نومیدانه متوسل میشود تا پسرش را از آسیب در امان نگهدارد. او مسابقهای ترتیب میدهد که در آن هر یک از آن دو باید به قواعدی خاصی پایبند باشند (مثلا به کمترین حد ممکن غذا خوردن) - برندهی این مسابقه در پایان شاهد ورود تانکهای امریکایی خواهد بود. (بنابراین پدر دستورهای خشن افسران بیرحم آلمانی را همچون دستورالعمل این بازی به ایتالیایی ترجمه میکند). معجزهی فیلم در این است که پدر تا پایان فیلم موفق میشود ظاهر امور را آنگونه که به پسرش وعده داده است حفظ کند: حتی زمانی که اندکی پیش از آزادسازی اردوگاه به دست متفقین، یک افسر آلمانی او را برای تیرباران میبرد، به پسرش (که در کمدی در همان نزدیکی پنهان شده است) چشمکی میزند و سپس برای رعایت قواعد بازی، شروع میکند به رژه رفتنی غازوار آن هم به شکلی خندهآور، گویی با سرباز آلمانی مشغول بازی است.
شاید صحنهی کلیدی فیلم هنگامی است که بچه از قواعد این بازی، محرومیتهای بیشمار زندگی اردوگاهی، به ستوه میآید (کمبود غذا، لزوم ساعتها پنهان شدن) و به پدرش میگوید که میخواهد بازی را ترک کند و به خانه برگردد. پدر بیآنکه آشفته شود با پیشنهاد پسر موافقت میکند و با ظاهری بیاعتنا به پسر یادآور میشود که چقدر رقبایشان از کنارهگیری آنها خوشحال میشوند، آن هم وقتی که آنها به خاطر امتیازهای بالاتر از دیگران، در صدر جدول قرار گرفته اند - خلاصه اینکه او به شکلی ماهرانه بعد میل دیگری را معرفی و از آن استفاده میکند، بنابراین هنگامی که عاقبت به در نزدیک میشوند تا اردوگاه را ترک کنند، پدر به پسر میگوید < باشه بریم دیگه. همهی روز که نمیتونم منتظرت بمونم> پسر نظرش را تغییر میدهد و از او میخواهد بمانند. البته تنش این موقعیت ناشی از واقعیت است که ما، تماشاگران، به خوبی آگاهیم که پیشنهاد پدر برای رفتن به خانه جعلی و یک جور بلوف است: اگر پا بیرون بگذارند، پسر (که در اردوگاه پنهان شده) بیدرنگ به اتاق گاز فرستاده میشود. اینجاست که کارکرد بنیادین پدر محافظ روشن میّشود: پدر تحت پوشش پیشنهاد انتخابی (کاذب) باعث میشود که پسر - سوژه، با یادآوری رقابتآمیز میل دیگری، امر گریزناپذیر را آزادانه انتخاب کند.
هنر امر متعالی مبتذل- اسلاوی ژیژک ، ترجمه مازیار اسلامی - نشر نی ۱۳۸۴ ص ۶۸-۶۹-۷۰
« این کارگر کلیولندی که خود و فرزندانش را به قتل رسانده است یکی از بهت آورترین واقعیتهای عنصری این دنیای جدید و این عالم است ؛ و نمی تواند با تمام رسالات در باب خدا ، عشق ، و هستی ، که در خلاء و پوچی تاریخی خود با بیچارگی به موجودیتشان ادامه می دهند ، پرده پوشی یا کوچک انگاشته شود . این یکی از عناصر بسیط تقلیل ناپذیر حیات این جهان ، پس از میلیون ها سال عمر و بیست قرن از زمان مسیح است . موقعیت آن در جهان ذهنی مثل موقعیت اتم ها یا زیر - اتم ها در جهان فیزیکی است ، یعنی اولیه و فنا ناپذیر . و آن چه را که برای انسان آشکار می کند دورویی هر فلسفه ای است که در این رخدادها عامل نهایی هر تجربه آگاهانه را مشاهده نکند . این واقعیات به طرزی قاطعانه پوچی مذهب را ثابت می کند . انسان باز هم به مذهب دو هزار قرن یا بیست قرن دیگر فرصت نخواهد داد تا خود را از نو بیازماید و وقت بشر را ضایع کند . مهلت آن تمام شده است . آزمایشش به پایان رسیده است . کارنامه خودش آن را پایان داده است . بشر نمی تواند اعصار متمادی را تا ابد برای آزمایش نظام های بی اعتبار تلف کند . »
« ویلیام جیمز » - « پراگماتیسم - ویلیام جیمز - ترجمه : عبدالکریم رشیدیان - 1370 »
روزی که چمران بر پارکوی آرام خسبید
روزی که فوزیه در کربلا شد شهید
روزی که شاه رفت
جمهوری یک بانده شد
روزی که تنها راه آزادی از انقلاب بود
روزی که مهتاب بود
سراب بود
سراب ناب بود
آن نوشابه که هشتساله کنار حضرت معصومه خوردمش
مادر خریده بود
سبز بود
سون آپ بود
م.نامجو
پرداختن به فلسفه كه روزی بنا بود به نیكبختی در زندگی بیانجامد
،اكنون به آخرین پناهگاه به هنگام گریز از آلام جانكاه همان زندگی بدل شده است .
محمد ایمانیان – بیستونهم آذر ماه هزاروسیصدوهشتادوچهار
این سوال حداقل در حوزهی روانکاوی و اخلاق همواره مطرح است که مرز تخطی فردی در نظم نمادین کجاست؟ جایی که سوژه، از فرمان دیگری بزرگ سرمیپیچد. اسلاوی ژیژک در کتاب "هنر امر متعالی مبتذل" با مثالی سینمایی بهدرستی مسئله را واکاویده:
در فیلم تحسینبرانگیز " پلهای مدیسن کانتی" به کارگردانی "کلینت ایستوود" و با بازی کلینت ایستوود به نقش رابرت کینکید و مریل استریپ به نقش فرانچسکا، فیلمساز به 4 روز از زندگی فرانچسکا میپردازد. در تابستان 1965 در حالی که شوهر و فرزندانش برای شرکت در نمایشگاهی به لوا رفتهاند، رابرت کینکید عکاس مجلهی نشنال جئوگرافی، تصادفاً برای پرسیدن آدرس به مزرعهی فرانچسکا (محل زندگی آنها) میآید و توضیح میدهد که برای عکسبرداری از پلهای منطقهی مدیسن کانتی به آنجا آمده است و ... و آن چهار روز شگفتانگیز به گفتهی ژیژک رخ میدهد.
فرانچسکا 4 روز عاشقانه و خیالانگیز را با رابرت سپری میکند و به قول ژیژک از قانون خانواده سرمیپیچد، او تخطی میکند و قانون دیگری بزرگ را ندیده ميگیرد ... و خاطرهی همین 4 روز است که تا آخر عمر او را تسلی میدهد. ژیژک میگوید : فرانچسکا گرچه سر آخر زندگی ملال آور با همسر و فرزندانش را انتخاب میکند و از زندگی عاشقانه با رابرت سر باز میزند، اما با اینکار زندگی واقعی یعنی زندگی با عشق را از دست میدهد!
تخطی هرگز نمیپاید، یا کوتاه است و هرگز کشف نمیشود، یا کشف میشود و بهای که فرد باید بپردازد، متلاشی شدن زندگی روانی اوست.
با نگاهی به کتاب "هنر امر متعالی مبتذل" - نوشته اسلاوی ژیژک - ترجمه مازیار اسلامی