آنچه مانع از فروپاشی كامل حیات بشر میشود، توالی انتخاب آزادانهی امر گریزناپذیر و فراموشیهای آگاهانهی موقت است.
محمد ایمانیان - بیستم/آذرماه/هزاروسیصدوهشتادوپنج
به یاد شاملو به خاطر بزرگیش
بايد استاد و فرود آمد
بر آستان دري که کوبه ندارد ،
چرا که اگر بهگاه آمدهباشي دربان به انتظار توست و
اگر بيگاه
به درکوفتنات پاسخي نميآيد.
کوتاه است در،
پس آن به که فروتن باشي.
آئينهئي نيکپرداخته تواني بود
آنجا
تا آراستهگي را
پيش از درآمدن
در خود نظري کني
هرچند که غلغلهي آن سوي در زادهي توهم توست نه انبوهيي مهمانان،
که آنجا
تو را
کسي به انتظار نيست.
که آنجا
جنبش شايد،
اما جمَندهئي در کار نيست:
نه ارواح و نه اشباح و نه قديسان کافورينه به کف
نه عفريتان آتشينگاوسر به مشت
نه شيطان بهتانخورده با کلاه ِ بوقيي منگولهدارش
نه ملغمهي بيقانون ِ مطلقهاي ِ مُتنافي.
تنها تو
آنجا موجوديت مطلقي،
موجوديت محض،
چرا که در غياب ِ خود ادامه مييابي و غيابات
حضور قاطع ِ اعجاز است.
گذارت از آستانهي ناگزير
فروچکيدن ِ قطرهي قطرانيست در نامتناهيي ظلمات:
«ــ دريغا
ايکاش ايکاش
قضاوتي قضاوتي قضاوتي
درکار درکار درکار
ميبود!»
شايد اگرت توان شنفتن بود
پژواک آواز ِ فروچکيدن ِ خود را در تالار خاموش ِ کهکشانهاي بيخورشيد
چون هُرَّست ِ آوار ِ دريغ
ميشنيدي:
«ــ کاشکي کاشکي
داوري داوري داوری
درکار درکار درکار درکار...»
اما داوري آن سوي در نشسته است، بيرداي شوم ِ قاضيان.
ذاتاش درايت و انصاف
هياءتاش زمان.
و خاطرهات تا جاودان ِ جاويدان در گذرگاه ِ ادوار داوري خواهد شد.
بدرود!
بدرود! (چنين گويد بامداد ِ شاعر:)
رقصان ميگذرم از آستانهي اجبار
شادمانه و شاکر.
از بيرون به درون آمدم:
از منظر
به نظّاره به ناظر.
نه به هياءت گياهي،نه به هياءت پروانهئي،نه به هياءت سنگي، نه به هياءت برکهئي،
من به هياءت «ما» زاده شدم
به هياءت پرشکوه انسان
تا در بهار ِ گياه به تماشاي رنگينکمان پروانه بنشينم
غرور کوه را دريابم و هيبت دريا را بشنوم
تا شريطهي خود را بشناسم و جهان را به قدر همت و فرصت خويش معنا دهم
که کارستاني ازايندست
از توان درخت و پرنده و صخره و آبشار
بيرون است.
انسان زاده شدن تجسّد ِ وظيفه بود:
توان دوستداشتن و دوستداشتهشدن
توان شنفتن
توان ديدن و گفتن
توان اندُهگين و شادمانشدن
توان خنديدن به وسعت دل،
توان گريستن از سُويداي جان
توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شُکوهناک ِ فروتني
توان جليل ِ به دوش بردن بار امانت
و توان غمناک تحمل تنهائي
تنهائي
تنهائي
تنهائيي عريان.
انسان
دشواريي وظيفه است.
دستان بستهام آزاد نبود تا هر چشمانداز را به جان دربرکشم
هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده
هر بَدر کامل و هر پَگاه ديگر
هر قلّه و هر درخت و هر انسان ديگر را.
رخصت زيستن را دستبسته دهانبسته گذشتم دست و دهان بسته گذشتيم
و منظر جهان را
تنها
از رخنهي تنگچشميي حصار ِ شرارت ديديم و
اکنون
آنک در ِ کوتاه ِ بيکوبه در برابر و
آنک اشارت دربان منتظر!
دالان ِ تنگي را که درنوشتهام
به وداع
فراپُشت مينگرم:
فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود
اما يگانه بود و هيچ کم نداشت.
به جان منت پذيرم و حق گزارم!
(چنين گفت بامداد خسته)
پارادوكس نظم نمادين : زنا كاركردي جز تضمين و تثبيت كانون خانواده ندارد و بهاي آن گسست رابطهي عاشقانه است در هر دو سو !
محمد ایمانیان - چهارم/بهمنماه/هزاروسیصدوهشتادوپنج
برخی قطعات را که میخوانی دیگر تو را رها نمیکنند. قطعه زیر از همان بریده هایی است که سالها با آن کلنجار میروی و از فرط تکرار در خواندن میبینی این متن است که در جایگاه تو جاری است و تو ناگزیر میشوی که جایت را به او بدهی - اگر چه همچنان به جایگاه نمادین خود سنجاق شده باشی !
... جداشده ، پیوند یافته - ازدواج که به عنوان ادایی نکبتبار در زمانهای به بقای خود ادامه میدهد که ] آن زمانه [ بنیان مشروعیت انسانی آن را زائل کرده است ، امروز حقهای است برای صیانت نفس : دو توطئهگر مسئولیت ظاهری کارهای بد خود را به گردن دیگری میاندازند در حالی که در واقعیت در مردابی گِلآلود با یکدیگر میزیند . یگانه ازدواج نجیبانه ازدواجی ست که به هر یک از دو طرف اجازه دهد که زندگیای مستقل را در پیش گیرد که در آن به جای پیوندی که ناشی از اتحاد تحمیلی منافع اقتصادی است ، هر دو آزادانه مسئولیتی دو جانبه را بپذیرند . ازدواج به مثابهی اتحاد منافع ، بیتردید به معنای تحقیر طرفین ذینفع است و این از بدعهدی امورات جهان است که هیچ کس نمیتواند از دام چنین تحقیری بگریزد حتی اگر از آن آگاه باشد . بنابراین شاید این اندیشه از اذهان خطور کند که ازدواجی که از فضاحت به دور است ، امکانی است مختص آنانی که از نفع جویی معاف شدهاند ، یعنی ثروتمندان . ولی این امکان ، امکانی کاملا صوری است زیرا که ثروتمندان دقیقا کسانی هستند که نفع جویی طبیعت ثانوی آنان شده است - در غیر این صورت آنان نمیتوانند ثروت را نگه دارند .
گزیدههایی از : اخلاق صغیرتئودور آدورنو – ترجمهی : هاله لاجوردی - از مجلهی ارغنون - شماره 16 - تابستان 1379
وقتي بيش از حد به ابژهي مطلوب نزديك ميشويم، شيفتگي اروتيك بدل به نفرت از امر واقعي جسم برهنه ميشود.
اسلاوی ژیژک
به برهوت واقعیت خوش آمدید-ترجمه فتاح محمدی-نشر هزاره سوم-ص۱۲
There were three thousand six hundred and fiftythree days like that in his stretch.From the first clang of the rail to the last clang of the rail.Three thousand six hundred and fifty-three days.
The three extra days were for leap years.
دوران محكوميت ايوان دنيسوويچ سههزاروششصد و پنجاهوسه روز بود يعني ۱۰ سال تمام . سه روز اضافه مربوط به سالهاي كبيسه است !
from : ONE DAY IN THE LIFE OF IVAN DENISOVICH
last words
« ... اجمالاً وضع دنیا همینطور است بلکه جهانی که علم امروزه بر فاهمه ما عرضه می دارد از این هم بی هدف تر و بی معنی تر است . از این پس ، برای آرمان های خود ، اگر جائی می جوییم ، باید در همین جهان باشد . آدمی فرزند علل کوری است که نسبت به غایت خویش هیچ آگهی ندارد . تکوٌن آدمی ، رشدهایش ، امیدها و هراس هایش ، عشق و اعتقاداتش همه محصول برخورد اتفاقی اتمهایند . هیچ جوش و خروشی ، هیچ رستم صولتی و هیچ فیلسوف خصلتی نمی تواند حیات آدمی را پس از مرگ باقی نگه دارد ؛ آن همه تعب ها که آدمیان طی اعصار و قرون به جان خریده اند ، آن همه الهام ها و ابتکارها و اخلاص ها ، آن همه نبوغ های درخشان ، وقتی منظومه شمسی خاموش شود ، به خاکدان فنا ریخته خواهد شد و نمایشگاه عظیم و جهانی دستاوردهای انسان ، در زیر ویرانه های کیهان ، مدفون خواهد گشت . نکات یاد شده ، اگر هم اندکی قابل مناقشه باشد ، به چنان درجه ای از تیقٌن و اتقان رسیده است ، که امروزه اگر مکتبی فلسفی بدان معتقد نباشد ، باید دست از دوام و استحکام بشوید . فقط در چارچوب این حقایق ، و بر پایه پایدار این یأس سرکش است که می توان از این پس برای مرغ روح آشیانه ای استوار ساخت ... حیات آدمی چه کوتاه و متزلزل است . تقدیر شوم و محتوم ، با بی رحمی و تاریکی تمام در انتظار نوع بشر است . مادٌه قدر قدرت ، چشم بسته بر خیر و شر ، و بی پروا در ویرانگری ، سنگدلانه در راه خویش به پیش می تازد . آدمی که حکم قضا ، امروز عزیزانش را از او می ستاند و فردا خودش را به تاریک خانه عدم می فرستد ، برایش چه مانده است به جز این که ، تا ضربه قضا را ننوشیده است ، خود را با اندیشه های پرطمطراق مشغول دارد تا به حیات حقیرش ، عظمت بخشند . این برده سرنوشت ، که از وحشت های جبون منشانه عار دارد ، به دست خود معبدی می سازد تا در آن به عبادت پردازد ، و با کسب جرأت از سلطان اتفاق ، عالم درون را از تقدیر جبٌار خودکامه ای که بر حیات بیرونی اش سایه گسترده است ، مصون و آزاد بدارد و با ادباری مباهات آمیز نسبت به نیروهای مقاومت شکنی که فقط برای یک لحظه به او اجازه بودن و دانستن و محکوم کردن داده اند ، همچون اطلسی خسته اما سرافراز ، تنها و غریب ، بار جهانی را که خود ساخته بر دوش کشد ، و به لگدمال شدن در زیر قدم وحشی قدرت بی شعور مادٌه نیندیشد . »
برتراند راسل
« مبادی مابعدالطبیعی علوم نوین - نوشته : ادوین آرتور برت - ترجمه : عبدالکریم سروش »
«از اين نقطهنظر، ماخوليا چندان درحکمِ واکنشِ پسروانه نسبت به ازدستدادنِ معشوق نيست که معادلِ نوعی ظرفيت يا قابليتِ تخيّلی برای نمايانساختنِ ابژهای دستنيافتنی بهمثابه چيزی که گويا گم شده يا از دست رفته است. اگر ليبيدو چنان رفتار میکند که گويی خسرانی رخ داده هرچند بهواقع هيچچيز از دست نرفته است، اين امر بدان سبب است که ليبيدو نمايشی بر پا میدارد که در آن چيزی که نمیتواند از دست برود يا گم شود، زيرا هرگز مايملکِ کسی نبوده است، بهمثابه شيئی گمشده نمايان میگردد، و چيزی که هيچگاه نمیتوانسته مايملکِ کسی بوده باشد، زيرا احتمالاً هرگز وجود نداشته است، میتواند درمقامِ امری ازدسترفته و گمشده به دست آيد و تصاحب شود.»
جورجو آگامبن
از : منطقِ ماخوليا: باستانگرایی، پسااستعمارگرایی، و سينمای هنری ايران
دربرابر زیادهخواهیهای بشر ،جهان بهشدت خساست به خرج میدهد. زندگی مجال بسیار اندكی به آفرینش داده است و آفرینندگی برای بقای خویش در میان فرزندان بشر دست به گزینشی ضد-اخلاقی زده است.
م.ا
... اما من همیشه به خاطرهها پناه میبرم.
اگر خاطرهها نباشند، تحمل زندگي واقعا كار سختي است.
رومن گاری
در یک نامه
ستایش از زندگی بدون وجود احساسی از شرم و وجدان معذب کار وقیحانهای است. درواقع دوستداشتن زندگی بدون کشاندن پای دیگری عملی غیراخلاقی است: زیرا در شرایط فلاکتبار فعلی، هر نوع خوشی ’زائدالوصف‘ با ناخوشی و رنجِ خیلی عظیم خریده شده است، در این مورد هیچ تعارفی نیست.
برای خواندن کل متن : از ایدئولوژی "زندگی"
امید مهرگان
1 ارديبهشت 1387
ق.امینپور
ژاک لکان
Beauty is no quality in things themselves: it exists merely in the mind which contemplates them.
David Hume quote
... وظيفهي ما شايد اين باشد كه بيپردهتر و سرراستتر دربارهي مرگ سخن بگوييم، دست كم اينكه ديگر آن را همچون يك راز معرفي نكنيم. مرگ هيچ رمز و رازي ندارد. مرگ هيچ دري [به ساحتي ديگر] نميگشايد. مرگ پايان كار آدمي است. آنچه بر جاي ميماند همان چيزي است كه فرد به ديگران داده است، همان چيزي است كه در خاطرهي ديگران باقي خواهد ماند. اگر روزي نوع بشر از ميان برود، هر كاري كه هر انساني تا به حال كرده است، هر چيزي كه آدميان بهخاطرش زيستهاند و بر سرش با يكديگر جنگيدهاند، از جمله تمامي نظامهاي اعتقادي دنيوي يا ماوراءلطبيعي، پوچ و بيمعنا خواهد شد.
نوربرت الياس - تنهايي دم مرگ (احوال محتضران)
ترجمه : اميد مهرگان و صالح نجفي - گام نو - ۱۳۸۴
صفحه ۹۲